باران
دوباره باران آمد.
من در باران آمدم.
چتری نداشتم که روی سربگیرم و به ناچار با باران دوست شدم.
زیر باران ماندم.
چقدر خیس شدم.
گلها هم خیس شدند.
همه چتر داشتند.
همه با چتر در باران آمدند.
ناگاه
یک نفر آمد.
من او را می شناختم.
او چترداشت.
اویک چتر بزرگ داشت.
وقتی تنهایی ابر و اشک باران را دید دلش تاب نیاورد.
به دلخواه چترش را بست.
با باران صمیمانه دوست شد.
او دلش بزرگتر از چترش بود.
یک نفر بی چتر در باران آمد...
چقدر دلم از بارون امروز گرفته.
اینم یه شعر که همین امروز
گفتم:
با همه مردم شهر زیر باران رفتیم.
چترها باز بود.
چتر هیچ کسی بسته نبود.
یک نفر از همه ی مردم شهر چترش رابست.
اوکسی بود که هرگز هرگز
به صداقت بارانها
چشم تردید نبست.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 10:54 توسط آرمین
|